تبليغاتX
4 تا هویج

سلام .داشتم تصادف رو ميگفتم .خلاصه اومديم پايين وديديم كه خاك بر سرمون شده. زنگ زديم باباي اسي اومد بنده خدا وحشت كرده بود. وسايل رو برد .بعدش امير اومد .بعد از اون ابوذرو داداشش حمزه (خدا رحمت كنه حمزه رو خيلي بد بود ماه رمضان امسال بود كه حسين زنگ زد كفت بيا كه حمزه تصادف كرد مرده فكر كردم شوخي ميكنه اما واقعيت بود) از شانس بد ما خانواده ابوالفضل از كنار ما رد شدن ما رو تو اون وضع ديدن . ابولي قشنگ پيچدون گفت وانتي به ما زده ما پيكان بوديم رفتند. بعدآمبولانس اومد.يه دفعه ديديم چند تا زن ودختر به فحش ميدن و ميان جلو كه چرا تصادف كريد .فهميديم كه خواهر هاي طرفند .بچه ها ميگفتند كه حالا شده كارش نميشه كرد .ولي اونه همچنان مارو مورد لطفشون قرار ميدادن.مشين  رو بكسل كرديم رفتيم عوارضي دوم تهران ساوه .افسر كروكي كشيدو بيستمن هم جريمه كرد. ديگه پول نداشتيم كه ماشين رو بكسل كنيم .تنها راهمون اين بود كه ماشين رو روشن كنيم .استارت زدم روشن شو اما راديات سوراخ شده بود لاستيك چسبيده بود به كمك فنر . .درهاي ماشين رو به طناب يه هم بستيم . كه ناراحت بودند كه من يه دفعه گفتم: درب خودرو باز ميباشد لطفا درب را ببنديد .بچه ها تركيده بودند از خنده .مردم ميگفتندك هاينا مخشون عيب كرده . با 2 كيليو متر سرعت رسيديم به بيمه نصفه شب گذشته بود. بساط شام رو تو پياده رو توي جاده مخصوص راه انداختيم.به حسين (راننده پيكان )گفتيم بيا شام بخور .بعد از شام گفت كه آقا دست شما درد نكنه حال دادي .منم گفتم بابا حال اساسي رو كه صبح بهت دادم .پسر خودش مرده بود از خنده .ديگه خسته شدم بعدا مينويسم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 15:51  توسط علیرضا  | 

سلام .يه توصيه ميكنم به همه. هيچ وقت بادوستاتون 6 نفري نرويد 13بدر .12 فروردين 85 بود قرار شد اگه بابام با سواري رفت شهرستان من با وانت با بچه ها بريم 13 بدر .اسي گفت ساعت 4صبح بلند ميشي جمع.و جور ميكني مياي اسلامشهر از جاده احمدآباد ميريم چيتگر .ساعت 7غروب روز 12 بود آمدم خونه وانت رو ميزون كردم ديدم باكش بنزين ميده .تا 12 شب هر كاري كردم درست نشد زنگ زدم بهنام اومد. بهش ميگم بنزين ميده احمق كودن برگشته ميگه پيك نيك رو بزا بغل باك روشن كن يعد قير رو همون زير داغ كن بمال .گفتم خاك بر سر اون دانشگاهي كه به تو ميخواد ليسانس بده .خاك بر سر بابات با اين بچه تربيت كردنش. خلاصه ساعت 2 رديفش كردم و خوابيدم .چادر كشيده بودم كلي وسايل ريخته بودم پشتش. از خواب بلند شدم دييم ساعت 5 .رفتم ماشين رو روشن كردم دلم يه جوري بود .يه حسي ميگفت نرو احمق نرو خاك برسرت نر.اما من رفتم رسيدم در خونه بهنام .طبق معمول بايد نيم ساعت وايسم تا بياد. كلي بوق زدم يه بهنام اومد گفت فرار كن كفتم چي شده گفت پير مرده بلند شده داره فحش ميده . خلاصه رفتيم تازه توراه 100تومن هم صدقه انداختيم . رسيديم اسلامشهر بچه ها هرچي خريده بودند ريختن پشت وانت. حسين گفت 5تومن اضافه اومد گذاشتم براي حوادث غير مترقبه .خلاصه افتاديم تو جاده احمد آباد پيچ اول يه معكوس كشيدم حسين حال كرد. پيچ دوم ...........خدا نصيب كافر هم نكنه. تو پيچ اومدم از يه نيسان (شما بخونيد ليسان آبي)سبقت بگيرم .اصلا حواسم نبود كه جاده دو طرفه شده . يه دفه از جلو يه پيكان در آمد من هول كردم .اون كشيد تو خاكي منم كشيدم تو خاكي .اون اومدن تو جاده منم اومدن تو جاده آخر سر من رفتم تو خاكي اون .اون رفت تو جاده كه يه دفعه يه گردو خاكي بلند شد خفن .رفتيم قاطي باقالي ها. فقط يه لحظه ديدم شيشه جلو پر شد تو خيابون. قاطي كرده بودم مخم كار نميكرد اول ضبط رو خاموش كردم با خودم ميگفتم ماشين خاموش شده يه وقت باطري خالي ميكنه .ديگه نميدونستم كه نزديك بود باطري عمر هممون خاموش شد. رفتم ديدم نصف ماشين نيست دودستي كوبيدم تو سرم كه بد بخت شدم جواب بابام رو چي بدم .ملت هر كي ميدي ميگفت برو خدا رو شكر كنيد كه همه سالميد .بقيه بدبختي رو دفعه بعدا مينويسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 18:51  توسط علیرضا  | 
سلام عید شما مبارک
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:30  توسط علیرضا  | 

سلام به همه عزیزان.

یادم میاد یه روز به حسین گفتم میخوام یه وبلاگ درست کنم وخاطرات این 4 سال رو توش بنویسم ولی نمی دونم اسمشو چی بزارم . حسین گفت بزار 4 تا هویج .منم قبول کردم وشروع کردم به نوشتن خاطرات . خاطراتی که الان دیگه دوست ندارم بیاد بیارم .چون چیزی غیر از مسخره بازی ومسخره کردنه دانشجویای دیگه واستادا وکارمندهای دانشگاه خلاصه هر کسی که تو دانشگاه بود نیست . اما همه همکلاسیهامون میگفتند که خوش به حالتون خوب همدیگرو پیدا کردید خیلی بچه های شادی هستید . حتی یه روز یه استاد اومد پیشمون وگفت من از شما خیلی خوشم میاد بچه های سر زنده ای هستید .من یک روز سر کلاس اعصابم داغون بود اما وقتی شمارو سر کلاس دیدم وشما طبق معمول شروع کردید به شوخی کردن من حالم عوض شد. من گفتم استاد دسته شما درد نکنه یعنی ما دلقکیم دیگه ؟ الان که فکر میکنم میبینم که واقعا 4سال دلقک بودم .ولی از تاریخ 23/8/1385 دیگه اون علیرضا سابق نیستم . دیگه کسی رو مسخره نمیکنم وبه مسخره بازی بچه ها هم نمیخندم .ولی در کل دوران خیلی خیلی خوبی بود اما دیگه تموم شده ونباید با خاطرات زندگی کرد . خوب بحث رو عوض کنیم . من تو این 6 سال اخیر حدود 100 اثر از استادان موسیقی سنتی گوش کردم .مخصوصا آثار استاد شجریان رو که یه چیز دیگس . وهر کدوم از این آثار رو بالای 200 بار گوش کردم .(شاید باور نکنید . ) و هر بار که گوش میکردم یه حس به من دست میداد . مثلا وقتی استد میگه با من صنما دل یک دله کن   گر سر ننهم آنگه گله کن   رو گوش میکن وقتی چشمامو میبندم احساس میکنم از زمین جدا شدم . یا وقتی که شهرام ناظری میگه که : تا با غم عشقه تومرا کار افتاد    بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

 

جلوی خودم یه آبشار میبینم . اما از 23/8/1385 وقتی تصنیف یا آوازی گوش میکنم یه حال دیگه ای میده که نمیتونم بیان کنم . فکر کنم .......شدم . مبارکه  مبارکه  به سلامتی  

 

 

لب خندان تو

برق چشمان تو

برده قرار از دل

عاشق زارم

با من بینوا

بیش از اینم جفا

دگر مکن یارم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:46  توسط علیرضا  | 
سلام . من دوباره اومدم . میدونم دلتون برام تنگ شده بود .الان وقت ندارم بعدا میام.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 17:33  توسط علیرضا  | 

سلام . من دوباره بعد از يه وقفه طولاني اومدن . قصد داشتم ديگه ننويسم . يه مدت بود اصلا حال نداشتم . ولي مثل اينكه جديدا يه خبرايي شده . يه نفر كه فكر ميكنه كه خيلي لاته ( نميدونه كه براي ما شكلاته) رفته تو وبلاگ يه بنده خدايي ( جذبه رو حال كرده جرات نميكنه بياد تو وبلاگ خودم اظهار وجود كنه) يه چيزايي تلاوت كرده يعني اينكه آره ما هم هستيم . اول بايد بهش بگم كه اگه دختري من قصد ادامه تحصيل دارم واز پذيرش شما معذوريم چون تو دانشگاه به اندازه كافي دختر هست كه بخوايم اذيتشون كنيم وفكر نميكنم نوبت به شما برسه ولي اگه پسري موضوع خيلي فرق ميكنه يه روز بيا دانشگاه ما تو اونجا قدرت واقعي اين گروه رو بهت نشون ميدم . پرسيده بودي كه چرا بايد يه نفر از من دلقك تر وجود داشته باشه ؟ تو جواب بايد بگم كه اولا خدا خودش ميدونه چيرو به كي چقدر بده . حتما ميدونسته كه از اين بيشتر ظرفيت نداري واگه به خودت زياد فشار بياري اون اتفاقي كه نبايد بيفته ميفته . ثانيا يه احتمال ديگه هم وجود داره كه تو دوران بچگي يه ضربه شديدي مثل ضربه با بيلي يا كلنگي به سر مباركت خورده باشه وقسمت دلقكدونيت آسيب ديده . به هر حال خواست خدا بوده كه اينجوري بشي ديگه . ( بنده خدا جوون مردم ناقص در اومده . بريم خدا رو شكر كنيم كه ما سالم هستيم ).آها ي همزاد عليرضا اگه ميخواي با ما رفيق شي آدرس ايميلت يا وبلاگت رو برام مثل يه بچه خوب البته اگه پسري برام بذار .

تو اين مدت كه نبودم يه سري اتفاقات خفن افتاد كه اوليش برميگرده به سيزده بدر كه ما مرگ رو جلوي چشمامون ديديم كه خيلي مفصله . بعديش ماجراي يه دختريه به نام فرناز كه بچه ها اشكش رو در آوردن . ماجراي سوم داستان كلاس تربيت بدني وآموزش شنا س. آخريش هم رفتن به نمايشگاه و كارهاي تو نمايشگاه و جا موندن از اتوبوس دانشگاه هستش . تو اين 4 ماجرا ، ماجراي تصادف تو سيزده بدر و آشنا شدن با فرناز به نظر من خيلي باحاله كه اگه بچه هاي خوبي باشيد براتون مينويسم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:37  توسط علیرضا  | 

 من دوباره اومدم . يه مدت نبودم . مي دونم دلتون برام خيلي تنگ شده بود . مي دونم زندگي بدون من هيچ معنايي نداره .امروز مي خوام خاطرات اين چند روز گذشته رو بگم  و ازدفعه بعد ميريم سراغ ترم دو .جمعه ساعت دو بود حسين زنگ زد گفت علي قليون آماده كن ساعت هفت ميايم محلتون. منم به حميدو بهنام زنگ زدم كه اونا هم بيان ولي گفتن ما كار داريم منم گفتم به جهنم . آقا ساعت هفت رفتم سر پار ك

محلمون  ده دقيقه بعد حسين و اسماعيل و ابو الفضل اومدن. اسماعيل مثل هميشه آتشبان بود . من تا حالا نديده بودم كسي تو اون پارك اتيش روشن كنه . خلاصه زغال رو رديف كرديم و تنباكوي پرتغال زديم و شروع كرديم به ساختن خودمون  كه چهار نفر او مدن كنار ما نشستن اونا هم قليون داشتن ولي زغال نداشتن ما هم بهشون زغال داديم و اونا هم به ما چايي دادن . تا ساعت يازده شب بكوب قليون كشيديمو چايي خورديم . اينقدر چرت وپرت گفتيمو خنديديم كه دلدرد گرفتيم .

بحثه تميزي بود حسين گفت كه من از بس جورابامو نشستم كف جورابام كلفت شده . بچه ها با قليون من كلي حال كردن خيلي راحت كام مي داد. ساعت يازده جمع كرديمو اومديم خونه . فرداش حذف و اضافه داشتيم براي ساعت هشت قرار گذاشتيم . بالاخره موفق شدم واحدامو بردارم . همون روز آخرين نمره (حقوق سازمانهاي بين المللي) اعلام شد . باورم نميشد . بالاترين نمره رو من گرفته بودم . شدم هجده   بچه ها مي گفتن خيلي خر شانسي ولي من مي گفتم آدم كه دنبال علم و فضل و ادب باشه بالاترين نمره رو ميگيره .چند روز قبل هم كه رفته بوديم دانشگاه كه بريم تربيت بدني (2) ولي كلاس برگذار نشد ما هم از خدا خاسته رفتيم يه قليون پيدا كرديم و از لجمون نشستيم رو بروي دانشگاه و قليون كشيديم . زغال رو گذاشتيم تو زغال گردون و طوري مي چرخونديم كه همه دخترها كه منتظر ماشين بودند ميديدن . ديروز هم خير سرمون امتحان ارشد داشتيم . من افتاده بودم بغل حميد . حميد هم كه مثل خر خونده بود . منم كه عشقم تقلبه . نامردي نكردم به مخم اصلا فشار نياوردم ولي به چشام خياي فشار اوردم و هر چي حميد ميزد منم ميزدم. حالا بچه ها ميگفتن كه بزنه تو قبول شي ولي حميد قبول نشه . قرار اگه مجاز هم شديم تو دانشگاه رو دروديوار بزنيم كه اي ملت ما مجاز شديم و خودمونو تحويل بگريم . برگشتني حال حسين بد شده بود  از ماشين اومديم پايين تا حسين يه هوا بخوره . ابولي مي گفت حسين خيلي بي جنبه اي جنبه شهر اومدن نداريم . حميد رو جو گرفته بود مي گفت بابا شوخي نكنيد حالش خيلي بده . من گفتم اولا شما دخالت نكن رفيق منه خودم ميدونم چكار كنم . دوما اينكه اين هفتا جون داره .سوما اينكه حسين جون سريع تكليف ما رو روشن كن يا زود باش خوب شو يا بمير ما كارو زندگي داريم ميخوايم بريم بدبختي داريم . حسين بدبخت هم بلد شد گفت بريم . شب ساعت ده بهش زنگ زدم گفت خوب شدم . گفتم حسين از طرف من يه سانتيس ( يه پيرمرد تومحله حسينينا بود كه به سانديس ميگفت سانتيس)

بخور ميام با هم حساب كتاب مي كنيم .

امروز صبح هم رفتيم اسلامشهربا بهنام . باز هم مثل هميشه سر اينكه نوبت كيه چايي بخره با هم درگير شديم باز هم مجبور شديم تك بياريم ببينيم به كي ميفته تا چايي بخره . الحمدالله به من نيفتاد . اسماعيل گفت بريم دارالسلام ( قبرستون اسلامشهر) ما هم عقلمون كم پياده رفتيم . هر چقدر صبر كرديم يه جنازه بيارن بشورن و ماهم نگاه كنيم و يه حلوا بخوريم خبري نشد كه نشد . بر گشتني كنار جاده يه نهر آب بود من و اسماعيل رفتيم تا آب بخوريم . من كفش و جورابارو در اوردم تا پاهامو بشورم آخه آب مفت بود . اسماعيل هم كنارم نشسته بود كه حسين و بهنام با هم داشتن نقشه ميكشيدن كه ما رو خيس كنن ما هم كه كودن ودر خواب غفلتيم . يه دفعه ديدم يه آجر تو هوا داره ميچرخه  و تالاپ افتاد تو آب و خيس شديم . كار بهنام بود . پام تمام گلي شده بود . نشستم يه بار ديگه شستم كه اين دفعه حسين يه سنگ انداخت و تا اومديم فرار كنيم هم خيس شديم هم گلي . من شلوارو تا زانو زده بودم بالا و بدون كفش دستم پر گل افتادم دنبال حسين .ولي حسين فرار كرد . نشستم يه بار ديگه پاهامو شستم. يهنام اومد دستاشو بشوره كه من ديدم بهترين موقعيته بهنامو سر تا پا تو دوثانيه خيس خيسش كردم . بنده خدا باورش نميشد خشكش زده بود . تو همين حال حسين اشتباه كردو اومد سمت من . منم كه از قبل گل و لجن رو آماده كرده بودم . تا اومد به خودش بجنبه ديد پشتش تمام گله . بنده خدا كم اورده بود . آخه ديدم اين شرو حسين شروع كرد و اگه خودش تميز بمونه براي من گرون تموم ميشه . حسين يه بار ديگه اشتبا كرد و اومد جلو اين دفعه از پشت دستشو محكم چسبيدم بنده خدا كم اورده بود . ميگفت علي آقا جون مادرت نزن . علي آقا غلط كردم .علي آقا... خوردم . منم دلم به حالش سوخت گفتم يه دويستي بده . حسين هم سريع يه دويستي در اوردو تقديم من كرد . تو اين ما جرا منو اسماعيل با هم بوديم . بهنام و حسين با هم و ابوالفضل بي طرف بود. سريع پريدم يه گل برداشتم رفتم سراغ بهنام ، اسماعيل كفت سريع يه پونصدي بده بهنام خواست زرنگ بازي دربياره وفرار كنه كه من در يك حركت سريع هرچي گل بود پرت كردم خورد به پشتش . حالا جلوي بهنام خيس خالي ،پشتش هم گلي . بدبخت اومد بشينه تا دستاشو بشوره كه آخرين بلا سرش اومد و خشتكش در رفت . حالا بيا خشتك شلوار درست كن تو بيابون مگه نخ سوزنپيدا ميشه.با زحمت خودمونو رسونديم داخل شهر. رفتيم تو يه خياطي كه آشنا اسماعيل بود و خشتك رو دوخت و اومديم خونه .فعلا خداحافظ.               

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 23:40  توسط علیرضا  | 

 من دوباره اومدم . يه مدت نبودم . مي دونم دلتون برام خيلي تنگ شده بود . مي دونم زندگي بدون من هيچ معنايي نداره .امروز مي خوام خاطرات اين چند روز گذشته رو بگم  و ازدفعه بعد ميريم سراغ ترم دو .جمعه ساعت دو بود حسين زنگ زد گفت علي قليون آماده كن ساعت هفت ميايم محلتون. منم به حميدو بهنام زنگ زدم كه اونا هم بيان ولي گفتن ما كار داريم منم گفتم به جهنم . آقا ساعت هفت رفتم سر پار ك

محلمون  ده دقيقه بعد حسين و اسماعيل و ابو الفضل اومدن. اسماعيل مثل هميشه آتشبان بود . من تا حالا نديده بودم كسي تو اون پارك اتيش روشن كنه . خلاصه زغال رو رديف كرديم و تنباكوي پرتغال زديم و شروع كرديم به ساختن خودمون  كه چهار نفر او مدن كنار ما نشستن اونا هم قليون داشتن ولي زغال نداشتن ما هم بهشون زغال داديم و اونا هم به ما چايي دادن . تا ساعت يازده شب بكوب قليون كشيديمو چايي خورديم . اينقدر چرت وپرت گفتيمو خنديديم كه دلدرد گرفتيم .

بحثه تميزي بود حسين گفت كه من از بس جورابامو نشستم كف جورابام كلفت شده . بچه ها با قليون من كلي حال كردن خيلي راحت كام مي داد. ساعت يازده جمع كرديمو اومديم خونه . فرداش حذف و اضافه داشتيم براي ساعت هشت قرار گذاشتيم . بالاخره موفق شدم واحدامو بردارم . همون روز آخرين نمره (حقوق سازمانهاي بين المللي) اعلام شد . باورم نميشد . بالاترين نمره رو من گرفته بودم . شدم هجده   بچه ها مي گفتن خيلي خر شانسي ولي من مي گفتم آدم كه دنبال علم و فضل و ادب باشه بالاترين نمره رو ميگيره .چند روز قبل هم كه رفته بوديم دانشگاه كه بريم تربيت بدني (2) ولي كلاس برگذار نشد ما هم از خدا خاسته رفتيم يه قليون پيدا كرديم و از لجمون نشستيم رو بروي دانشگاه و قليون كشيديم . زغال رو گذاشتيم تو زغال گردون و طوري مي چرخونديم كه همه دخترها كه منتظر ماشين بودند ميديدن . ديروز هم خير سرمون امتحان ارشد داشتيم . من افتاده بودم بغل حميد . حميد هم كه مثل خر خونده بود . منم كه عشقم تقلبه . نامردي نكردم به مخم اصلا فشار نياوردم ولي به چشام خياي فشار اوردم و هر چي حميد ميزد منم ميزدم. حالا بچه ها ميگفتن كه بزنه تو قبول شي ولي حميد قبول نشه . قرار اگه مجاز هم شديم تو دانشگاه رو دروديوار بزنيم كه اي ملت ما مجاز شديم و خودمونو تحويل بگريم . برگشتني حال حسين بد شده بود  از ماشين اومديم پايين تا حسين يه هوا بخوره . ابولي مي گفت حسين خيلي بي جنبه اي جنبه شهر اومدن نداريم . حميد رو جو گرفته بود مي گفت بابا شوخي نكنيد حالش خيلي بده . من گفتم اولا شما دخالت نكن رفيق منه خودم ميدونم چكار كنم . دوما اينكه اين هفتا جون داره .سوما اينكه حسين جون سريع تكليف ما رو روشن كن يا زود باش خوب شو يا بمير ما كارو زندگي داريم ميخوايم بريم بدبختي داريم . حسين بدبخت هم بلد شد گفت بريم . شب ساعت ده بهش زنگ زدم گفت خوب شدم . گفتم حسين از طرف من يه سانتيس ( يه پيرمرد تومحله حسينينا بود كه به سانديس ميگفت سانتيس)

بخور ميام با هم حساب كتاب مي كنيم .

امروز صبح هم رفتيم اسلامشهربا بهنام . باز هم مثل هميشه سر اينكه نوبت كيه چايي بخره با هم درگير شديم باز هم مجبور شديم تك بياريم ببينيم به كي ميفته تا چايي بخره . الحمدالله به من نيفتاد . اسماعيل گفت بريم دارالسلام ( قبرستون اسلامشهر) ما هم عقلمون كم پياده رفتيم . هر چقدر صبر كرديم يه جنازه بيارن بشورن و ماهم نگاه كنيم و يه حلوا بخوريم خبري نشد كه نشد . بر گشتني كنار جاده يه نهر آب بود من و اسماعيل رفتيم تا آب بخوريم . من كفش و جورابارو در اوردم تا پاهامو بشورم آخه آب مفت بود . اسماعيل هم كنارم نشسته بود كه حسين و بهنام با هم داشتن نقشه ميكشيدن كه ما رو خيس كنن ما هم كه كودن ودر خواب غفلتيم . يه دفعه ديدم يه آجر تو هوا داره ميچرخه  و تالاپ افتاد تو آب و خيس شديم . كار بهنام بود . پام تمام گلي شده بود . نشستم يه بار ديگه شستم كه اين دفعه حسين يه سنگ انداخت و تا اومديم فرار كنيم هم خيس شديم هم گلي . من شلوارو تا زانو زده بودم بالا و بدون كفش دستم پر گل افتادم دنبال حسين .ولي حسين فرار كرد . نشستم يه بار ديگه پاهامو شستم. يهنام اومد دستاشو بشوره كه من ديدم بهترين موقعيته بهنامو سر تا پا تو دوثانيه خيس خيسش كردم . بنده خدا باورش نميشد خشكش زده بود . تو همين حال حسين اشتباه كردو اومد سمت من . منم كه از قبل گل و لجن رو آماده كرده بودم . تا اومد به خودش بجنبه ديد پشتش تمام گله . بنده خدا كم اورده بود . آخه ديدم اين شرو حسين شروع كرد و اگه خودش تميز بمونه براي من گرون تموم ميشه . حسين يه بار ديگه اشتبا كرد و اومد جلو اين دفعه از پشت دستشو محكم چسبيدم بنده خدا كم اورده بود . ميگفت علي آقا جون مادرت نزن . علي آقا غلط كردم .علي آقا... خوردم . منم دلم به حالش سوخت گفتم يه دويستي بده . حسين هم سريع يه دويستي در اوردو تقديم من كرد . تو اين ما جرا منو اسماعيل با هم بوديم . بهنام و حسين با هم و ابوالفضل بي طرف بود. سريع پريدم يه گل برداشتم رفتم سراغ بهنام ، اسماعيل كفت سريع يه پونصدي بده بهنام خواست زرنگ بازي دربياره وفرار كنه كه من در يك حركت سريع هرچي گل بود پرت كردم خورد به پشتش . حالا جلوي بهنام خيس خالي ،پشتش هم گلي . بدبخت اومد بشينه تا دستاشو بشوره كه آخرين بلا سرش اومد و خشتكش در رفت . حالا بيا خشتك شلوار درست كن تو بيابون مگه نخ سوزنپيدا ميشه.با زحمت خودمونو رسونديم داخل شهر. رفتيم تو يه خياطي كه آشنا اسماعيل بود و خشتك رو دوخت و اومديم خونه .فعلا خداحافظ.               

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 23:40  توسط علیرضا  | 

                           وهو نعم الوكيل

قرار بود از اول شروع كنم . ما چهار نفر بوديم كه براي كنكور مي خونديم . من ،حميد ،بهنام و حميد (حميد سيبيل)من و بهنام از بچگي با هم رفيق بوديم . حميد و بهنام با هم پسر خاله هستند . با حميد سيبيل هم از دوران ابتدايي آشنا بوديم در ضمن من و حميد .س بچه يه كوچه هستيم .شهريور تكليف ما روشن شد . حميد.س رفت دانشگاه امام صادق(ع). بهنام قبول نشد . حميد رفت دانشگاه بابلسر حقوق بخونه . من زنجان فلسفه قبول شدم و اسلامشهر حقوق . خلاصه بعد از مشورتهاي زياد رفتم اسلامشهر . ترم اول خيلي بد بود هنوز رفيقي مثل خودم باحال پيدا نكرده بودم .از محل ما كسي اسلامشهر قبول نشده بود . فقط دو دختر بودند كه از محله  هاي نزديك ما بودند . تو دانشگاه اصلا حال نمي كردم . همه بچه ها يه جوري پنج مي زدن .بعضي ها كه فقط دنبال اين بودند كه مخ بزنند . بعضي ها دنبال درس بودند . بعضي ها هم ..... .اما من دنبال دو تا رفيق مشتي بودم. من با هر كي رفيق نمي شم و خيلي دير با كسي گرم مي گيرم . اما وقتي با كسي رفيق شوم تا آخرش هستم . ترم اول دو روز كلاس داشتم . مهمترين درسهاي اين ترم مدني يك و مقدمه علم حقوق بود . جلسه اول مقدمه بود كه دير رفتم سر كلاس .براي اولين بار بود كه جناب آقاي دكتر ميلاني رو ميديدم . كت وشلوار پوشيده ،جوون و خوش تيپ و خيلي سنگين و جدي . همون جلسه اول گربه رو دم حجله كشت و گفت آخر ترم يه سوال مي دم و امتحان جزوه بازه و اگه فكر مي كرديد 18 مي شديد اما 5 گرفتيد ناراحت نشديد و ديگه با من درس .بر نداريد . سر كلاسا ش هيچ كس جرات نفس كشيدن نداشت تو اين كلاس حسين و اسماعيل هم بودند كه فقط يه  سلام و عليك خشك و خال ي با هم داشتيم . اما حسين و اسماعيل با هم خوب جور شده بودند . هنوز خبري از ابوالفضل نبود . باخدادوست  هم از ترم اول آشنا شدم ولي كاش آشنا نمشدم 

يك متر قد داره ولي از درو ديوار بالا ميره . بعضي وقتها به خودم مي گفتم ديگه بد بخت شدم رفيق پيدا نكردم و تنها موندم . گاهي اوقا ت كه تو سالن ميشستم ميديدم كه حسين و اسماعيل ميرن سمت كنتورهاي برق و دكمه قرمز رو فشار ميدن و برق كل ساختمون ميرفت و سالن تاريك مي شد . دوباره ميرفتند دكمه سبز رو ميزدند و برق مي اومد . من تو دلم مي گفتم كه اينا بچه هاي باحالي هستند بايد با اينا رفيق بشم . ترم اول با يه پسره به نام اميد بودم اما باهاش حال نمي كردم . هي مي خواستم يه جوري دودرش كنم . ترم يك خيلي سريع تموم شد . تو دلم مي گفتم بابا هنوز هفت ترم مونده بالاخره يكي پيدا ميشه كه اهل حال باشه . بقيه بمونه براي دفعه بعد .

 

امروز با شجريان :

اگر كه تدبيري باشد در  درك منطق هنر است . در هنر مي شود نواي هستي را شنيد . معراج در اين عرصه روي مي دهد . پروازي به فرازستان معنا .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 0:19  توسط علیرضا  | 

 

سلام به همه دوستان خاكي . بعداز هفت ترم اين بدترين انتخاب واحد تو عمر شريفم بود. كلا 12 واحد دارم اما 2 واحد تونستم بردارم

بچه ها مي گن مواظب باش يه وقت مشروط نشي !!!!

نوشتن وبلاگ با گوش كردن ياد ايام شجريان خيلي حال ميده. فكر ميكنم كه تو دستگاه شور باشه . بالاخره آدم اگه اهل فضل و ادب و موسيقي خلاصه اهل دل باشه تا حدي دستگاههاي موسيقي رو هم ميشناسه.

ساعت ده بود كه خدادوست امد تو اتاق انتخاب واحد حواسش نبود كه مدير گروه تو اتاقه چون قدش كوتاهه رفت رو ميز تا درسهاي ارايه شده رو ببينه . من بهش اشاره مي كردم كه دكتر تو اتاق ولي خنگ مگه ميفهمه . بهش گفتم بابا تو يه سور به ما هم زدي ميگم دكتر تو كلاسه . وقتي فهميد كه ديگه دير شده بود و دكتر خدادوست رو ديده بود . خلاصه تو اين انتخاب واحد اعصابم خيلي خورد شده بود . اتاق خيلي شلوغ شده بود كه يه دفعه حسين داد زد انرژي هسته اي حق مسلم ماست . بچه هايي كه ما رو ميشناختند براشون عادي بود اما بچه هاي 84 تعجب كرده بودند كه اين چه كارهايه كه مي كنند . بچه ها رو دو دسته كرديم يه دسته مي گفتند انرژي هسته اي دسته ديگه مي گفتند : نمي خوايم نمي خوايم . كه يكي از بچه ها گفت بس ديگه الان يكي يه چيزي ميگه ضايع مي شيم خلاصه بعد از كش وقوسهاي فراوان تونستم 2 واحد (تربيت بدني و كيفر شناسي ) رو بردارم. قراره تربيت بدني رو اسماعيل بجاي من بره . كيفر شناسي هم كه با استادش رفيق رفيقيم و سر كلاس نميريم يعني خودش ميگه سر كلاس من نياييد آخه كلاس رو بهم ميريزيم . اگه سر كلاس نريم بهمون 20 ميده . خوب اين هم

يه روش براي نمره گرفتنه .دفعه بعد از ترم اول شروع مي كنم و اينكه چطوري با 3 تا هويج ديگه آشنا شدم. يكي از دوستان هم آمار چند تا از دانشجويان دانشگاه ما رو مي خواد . بهش گفتم كه پايه ام خفن .اسماشونو بده تا برات آمار در بيارم .اما مثل اينكه ميلم بهش نرسيده ولي من فرستادم . يه بار ديگه بهش ميگم كه من اصلا عاشق آمار در اوردنم .

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 22:1  توسط علیرضا  |